محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

570

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خوشدل شوم . » سالار جادوگران گفت : « بگو گاو نرى بيارند . » و چون بياوردند در يك گوش آن دميد كه دو نيمه شد ، آنگاه در گوش ديگر دميد كه دو گاو شد ، آنگاه بگفت تا بذرى بياوردند و بيفشاند و بروييد و برسيد و درو كرد و بكوفت و باد داد و آرد كرد و خمير كرد و نان كرد و بخورد ، و اين همه به يك ساعت بود . شاه به دو گفت : « آيا توانى كه جرجيس را جانورى كنى . » سالار جادوگران گفت : « چه جانورى كنم ؟ » شاه گفت : « سگش كن . » جادوگر گفت : « بگو ظرف آبى بيارند . » و چون آب را بياوردند در آن دميد و گفت به دو بگو كه اين آب را بنوشد . جرجيس آب را تا به آخر بنوشيد و چون فراغت يافت جادوگر به دو گفت : « چونى ؟ » جرجيس گفت : « بسيار نيك ، تشنه بودم و خدا لطف كرد و مرا بدين نوشيدنى بر ضد شما قوت داد . » و چون جادوگر اين سخن بشنيد گفت : « اى پادشاه ، اگر با مردى چون خويشتن روبرو بودم بر او چيره مىشدم ، اما با جبار آسمان و زمين روبرويى ، پادشاهى كه كسى تاب وى نيارد . » و چنان بود كه زنى مستمند از جرجيس و عجايب اعمال وى خبر يافت و بيامد و جرجيس در كمال بليه بود و به دو گفت : « اى جرجيس من زنى مستمندم و مال و معاشى نداشتم بجز گاوى كه با آن كشت مىكردم و بمرد . آمدم كه بر من رحم آرى و از خدا بخواهى كه گاو مرا زنده كند . » جرجيس عصايى به دو داد و گفت : « برو و گاو را با اين عصا بزن و بگو به اذن خدا زنده شو . »